تبليغاتX
نیا تو .کام

نیا تو .کام

مسافر خسته و یه آسمون بی دریغ

بدون شحر!

میبینم که هک شدم

یه شب . . . . . . . . .
من دلم بارون می خواست و بارونی در کار نبود . . .
حالا من هی بارون می خواستم . . .
آسمون هم انگار نه انگار . . .
رو تخت دراز کشیده بودم و داشتم ستاره ها رو می شمردم که تلفن زنگ زد . . .
رو صفحه اش اسم اون بود . . .
بعد از سلام و احول پرسی گفت: می دونی این جا چه خبره؟ . . .
گفتم :نه . . .
گفت :داره بارون میاد . . .
گفتم: منم بارون می خوام . . .
گفت:می دونم . . .
راستش داشتم برات یه متنی رو تایپ می کردم که یهو برق رفت . . .
می خواستم برات میل بزنمش . . .
یهو ته دلم لرزید . . .
احساس کردم که صداش می لرزه و می خواد یه چیزی بگه . . .
یه چیزی که واسه هر دومون سخته . . .
سخت که نه وحشتناکه . . .
یه لحظه به عکسش که روی میز بود نگاه کردم . . .
نگاهش به نگاهم گره خورد . . .
گفتم: چی بود؟ . . .
گفت:فردا برو بخوون . . .
گفتم:تا فردا دق می کنم ، بگو . .
گفت: برو بخوون . . .
ناخودآگاه اشکم اومد پایین . . .
گفتم:چرا؟
گفت:چرا چی؟ . . .
احساس کردم که تو صداش خنده بود . . .
یه کم امیدوار شدم . . .
گفتم:خبرت شاده یا دیوونه کننده؟
گفت:چطور؟
گفتم:خوشحالی؟
گفت:نه! . . .
گفتم:بگو! . . .
چیزی نگفت . . .
گفتم:چت شده؟ . . .
گفت: هیچی . . .
گفتم: خدا می دونه چی می خوای برام ای میل کنی که اشکات در اومدن . . .
گفت:سرما خوردم . . .
تو دلم گفتم منم سرما خوردم اما الآن دارم از شنیدن خبر نگفته ات گریه می کنم . . .
و اگه الآن ازم بپرسی می گم آره دارم واسه تو گریه می کنم . . .
گفتم:باز دیوونه بازی در آوردی؟ رفتی زیر بارون؟ . . .
گفت:نه! . . .
گفتم:خط راستمون شده مثلث؟ . . .
گفت:چی؟
گفتم:پای کسی در میونه؟
گفت:نه به خدا پای کسی در میون نیست . . .
گفتم:آخرین باره که زنگ زدی؟ . . .
ساکت موند . . .
تو دلم گفتم لعنتی . . .
بازم بینمون سکوت بود . . .
گفتم:کاری نداری؟ . . .
بازم هیچی نگفت . . .
یه لحظه یه چیزی دیدم . . .
عکس های پاره شده ی اون و خونی که از مچ دست من روش چکه می کرد . . .

دیگه بعد تو عزیزم خودکشی که غدقن نیست
گفتم:خداحافظ . . .
رفتم بیرون . . .
مامانم گفت:دعواتون شد؟ . . . چرا گریه می کنی؟ . . .
گفتم:فعلاً ولم کن  . . .
تلفن زنگ شد . . .
گفت:چرا قطع کردی؟ . . .
گفتم:خداحافظی کردیم . . .
گفت:بیخود . . . امشب می خوام پیشم باشی . . .
تو دلم گفتم مثل اون موقع ها که می گفتی دلم می خواد بغلت کنم . . .
تلفن خاموش میشه . . .
بعد از دودقیقه باز زنگ می زنه . . .
گفت:چی شد؟ . . .
گفتم:شارژ تمووم شد. . .
گفت:
گفتم:
گفت:
گفتم:
گفت:
گفتم:
گفت:
گفتم:
گفت:
گفتم:
همه ی گفتنی ها خصوصی بودن و با یه بک اسپیس پاک شدن.
گفت:از من دلگیری؟ . . .
گفتم:نه! . . .
گفت:گریه نکن . . .
دوستت دارم . . .
گفتم:امشب هردو یه چیزی فهمیدیم . . .
گفت:چی؟ . . .
گفتم:که چقدر همدیگرو دوست داریم . . .
که اصلاً همدیگرو دوست داریم یا نه؟ . . .
گفت:آره . . .
گفتم:ببین الکی الکی اشک هردومون و در آوردی . . .
گفت:من هروقت آهنگ فدای چشمات رو می شنوم یاد تو می افتم . . .
گفتم:منم این آهنگ رو گوش می کنم یاد تو می افتم . . .
آهنگ رو براش گذاشتم . . .
گفتم:آهنگش جیگیلیه . . . اما خواننده اش هم اسم تو هست . . .
گفت:جدی؟ . . .
گفتم:آره . . .
گفت:نمی خواستم بگم اما فهمیدی . . . از کجا فهمیدی؟ . . .
گفتم:یادته بهت گفتم حست می کنم؟ . . .
همیشه وقتی دو نفر همدیگرو دوست دارن همدیگرو حس می کنن . . .
گفت:آره . . . منم تو رو حس می کنم . . .
وقتی بلاگتو آپ می کنی من احساس می کنم . . .
یا هرچیز دیگه . . .
گفتم:دیدی . . .
گفت:اگه ببینمت ....   . . .
گفتم:فکر می کنی . . .
هردو لپمون قرمز میشه . . .
مگه اولین بار که باهم تلفنی حرف زدیم یادت رفته؟ . . .
هردو داشتیم از خجالت آب می شدیم . . .
گفت:اما من می خوام بوست کنم . . .
گفتم:دیوونه ایی . . .
گفت:بوسم کن . . .
گفتم:امـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم . . .
گفت:دوستت دارم . . .
گفتم:دیوونه . . .
گفت:دوستت دارم . . .
گفتم:منم دوستت دارم . . .
گفت:برم؟ . . .
گفتم:مواظب خودت باش . . .
گفت: تو هم مواظب خودت باش . . .


بارون نگاهت اگه تو چشام نباره
قلبم توی سینه ضربه هاشو کم میاره
بارون نگاهت واسه ی من که کویرم
آغاز دوباره است که شاید جون بگیرم

حرفی نمی مونه وقتی بارون نگاهت
پل می زنه بین من و اون چهره ی ماهت

چشماتو نبند روی این قلب گرفتار
بارون نگاهت تو نگاهم بشه تکرار

بارون نگاهت میده معنای دوباره
به شب های سیاهم که مهتاب نداره

چشماتو که با من داره از عشق حکایت
منو پروانه وار پر می ده تا اوج نهایت

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/07/30ساعت 11:25  توسط من  | 

Full Defaced

سلام

اول از همه روز جهانی قدس رو به تمام مسلمین جهان بخصوص کاربران محترم این وبلاگ تبریک میگم 

بعدشم بگم که من سپیده نیستم  ولی نیمهّ گم شدشم  میگم چقد خوبه آدم هر جا که بخواد بتونه بنویسه  این سپیده ۲ هفته میشه که از من خواهش میکنه که وبلاگش رو بزنم و اگه تونستم يه چيزي توش بنويسم. منم گفتم: جونه غرورش رو نشکنم و اين افتخار رو بهش دادم حالا این که چیزی نیست پسورده ايميل و ايديش رو هم در آوردم  سپيده جان يه كم بيشتر به  Security  بها بده  كه اين جوري ضايع نشي  امروز من به جاي سپيده جواب كامنت ها رو هم ميدم  راستي پسورد وبلاگ رو دست نزدم .

اي بابا بعضي ها چقدر دير گير شدن چشماش رو نگا گرد شده  آرتين هستم ديگه

پ.ن: امروز 2 تا از درايو هام اشتباهي فورمت شدن كل اطلاعاتم اونجا بودن + عكس ها و فيلم هاي كه از دسكتاپ گرفته بودم

پ.ن: آرتين دلم برات خيلي خيلي تنگ شده  كاش الان بودي

پ.ن: آرتين هوا را از من بگير اما خنده ات را نه!!        اين رو از ته دل ميگم آآآآ

پ.ن: اين چيزا رو سپيده ميگه كاره من نيست

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/07/28ساعت 6:42  توسط من  | 

ظاهرآ مایکروسافت قصد شوخی با افرادی را دارد که به هر نحوی طرفدار دسترسی ایران به دانش و فناوری هسته ای هستند. برای روشن شدن موضوع مراحل زیر را انجام دهید.

یه روز که خیلی خسته بودم یه فرشته اومد سراغم . . .
گفت :من فرشته ی آرزوها هستم . . .
گفتم: ..... . . .
گفت:یه آرزو کن . . .
گفتم:آرزوهام زیاده.کدومشو بگم؟ . . .
گفت: بزرگترینشو . . .
گفتم:همشون بزرگن . . .
گفت:فکر کن . . .
فکر کردم . . .

هنوز منتظرم که یکی بیاد و بگه :
سلام . من فرشته ی آرزوها هستم . . .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/07/25ساعت 16:40  توسط من  | 

هوس های پاک من

همه این دیوونه بازی ها. . .
همه اون دوست داشتن ها. . .
همه اون تپیدنها . . .
همه اون عشق بازی ها . . .
همه اون منتظرموندن ها واسه کسی بوده که هیچ احساسی به تو نداشته . . .
اون وقت دنیا رو سرت خراب میشه . . .
 زندگی برات مفهومی نداره. . .
 تموم زندگیت میشه به اجبار نفس کشیدن و ادامه میدی . . .
 تو هم میشی خالی از احساس . . . . . . . . .

اگه یه روز بفهمی که عاشق کسی بودی که معنی عشق نمیدونه. . .
 اگه یه روز بفهمی که چشم به راه کسی بودی که حتی یه لحظه هم حاظر نیست منتظرت بمونه . . .
 اگه یه روز بفهمی دلت واسه کسی تپیده که حتی یه ذره جا تو دلش واست نذاشته . . .
 همه این دیوونه بازی ها . . .
 همه اون دوست داشتن ها . . .
همه اون تپیدنها . . .
همه اون عشق بازی ها . . .
 همه اون منتظرموندن ها واسه کسی بوده که هیچ احساسی به تو نداشته . . .
اون وقت دنیا رو سرت خراب میشه . . .
 زندگی برات مفهومی نداره. . .
 تموم زندگیت میشه به اجبار نفس کشیدن و ادامه میدی . . .
تو هم میشی خاطره . . .

دقیقاً یک سال پیش چنین روزی بود که تو بیمارستان چشمامو باز کردم . . .
دقیقاً یک سال پیش چنین روزی بود که به هوش اومدم . . .
دقیقاً یک سال از روزی می گذره که من دوباره متولد شدم . . .
امروز درست یک ساله و چهار ماهه و چند روزه که ندیدمت . . .
امروز درست یک ساله و چهار ماهه و چند روزه که . . . . . . . . .
خیلی سخته یک سال و چهارماه و چندروز خودت نباشی . . .
که یه آدم آهنی بد باشی . . .
که یه مرده ی متحرک باشی . . .
که خودت نباشی . . .

امشب قدره . . .
میگن(شاید فقط میگن!) که امشب به آرزوهات می رسی . . .
میگن(شاید فقط میگن!) که امشب خدا با بنده هاش حرف می زنه . . .
میگن(شاید فقط میگن!)که امشب خدا یه برگ برنده به همه میده . . .
میگن(شاید فقط میگن!) که امشب همه مون تو خدا حل میشیم . . .
میگن(شاید فقط میگن!) که امشب ما همه مون بخشیده می شیم . . .
میگن امشب قدره . . .
خلوت تو و خدا و یه آسمون بی دریغ . . .

پارسال شب قدر من تو بیمارستان بودم . . .
می گن من همون موقع ها به هوش اومدم . . .
می گن خودکشی گناهه . . .
اما من به خاطر پاکی رفتم . . .
و خدا به خاطر پاکی بخشید . . .
خدا یه نگاهم به من کرد . . .
من بخشیده شدم! . . .
به همین راحتی ! . . .

پ.ن: آهنگ بلاگم رو براتون می ذارم اینجا .
قشنگه. . .
 پ.ن:بیاین امشب،فقط یه امشب،برای همه ی آدما دعا کنیم. . .
پ.ن:دوست بلاگ نویسی دارم که نوشته هاش خیلی شبیه منه . . .
نوشته ها هم تاثیر مستقیمی از فکر و روح آدما داره . . .
دیدن بلاگش ضرر نداره . . .
      ------> بدبختی ذاتی <-------

+ نوشته شده در  شنبه 1385/07/22ساعت 9:48  توسط من  | 

فاک ایت

حالم به هم می خوره از ابراز علاقه ی بین آدمها . . .
از ابراز علاقه ایی که مرز نداره . . .
بهتره به هم دروغ نگیم . . .
این که از اول مشخص کنیم که فلانی من با تو هستم فقط برای یه چیز . . .
سکس . . .
مگه دروغه؟ . . .
همگی به خاطر همین موضوع عاشق میشیم . . .
بهتره از اول به هم دیگه بگیم شریک جنسی تا بگیم شریک زندگی . . .

چرا دروغ بگم؟ . . .
چرا خودمو مخفی کنم؟ . . .
اینجا وبلاگه . . . یه محیط شخصی و مجازی . . .
جایی که من و تو دیگه همون آدمای مودب و اتیکت خورده نیستیم . . .
جایی که ما یه هویت داریم . . .
هویت ناب خلسه گی . . .
هویت پوچ . . .
چرا حرفای دلمو نگم؟ . . .
به جرم این که دخترم و این حرفای یه دختر در حد من نیست؟ . . .
این جا که کسی منو نمی شناسه . . .
این جا که خودم نیستم . . .
یه من هست . . .
چرا؟ . . .
پنهون کردن خودمون تا کی؟ . . .

خسته شدم . . .
آی ایهاالناس خسته شدم . . .
می فهمید خستگی چیه؟ . . .
می دونید سیم آخر چیه؟ . . .
می دونید نفس تنگی های دیوونه کننده چیه؟ . . .
می فهمید حرف نسل من چیه؟ . . .
می دونید درد نسل من چیه؟ . . .
می دونید ما کجای این کشور کوفتی هستیم؟ . . .
می دونید ما کی هستیم؟ . . .
انرژی هسته ایی حق مسلم ما نیست . . .
آزادی حق مسلم ماست . . .
چرا نمی فهمید نسل من داره تو گرداب افسردگی غرق میشه؟ . . .
چرا نمی فهمید جوونای همسن و سال من دارن به خاطر چه چیزایی خودکشی می کنن . . .
چرا ؟ . . .

 

 

 

 

 


پ.ن:حوصله ی بحث کردن ندارم.
پ.ن: فکر نکن جو زده شدم و واسه مسوولان کشور نامه نوشتم .
پ.ن: به خاطر دو تا پست پایین تر که در مورد پسرک کس خل بود سه چهارتا ISP فیلترم کردن.
به خاطر همین به همشون می گم کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــس ننتون!
پ.ن:دارم سعی می کنم وقتی یه گربه جلوی چشمم پرنده می گیره نترسم.
چشمامو نبندم.
و سعی نکنم که اون پرنده رو از چنگش خلاص کنم.
قانون بقا همینه.
بکش قبل از این که کشته شی.


پ.ن:از این به بعد دیگه چیزی به نام کامنت در این بلاگ فعال نمی باشد!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/07/16ساعت 9:14  توسط من  | 

موقع تولد هر کسی یه جور اومدنش به این دنیا رو نشون میده . . .
بعضیا تا می فهمن از کجا به کجا اومدن گریه رو شروع می کنن. . .
بعضیا زرتی مریض میشن یا با مریضی یه دنیا میان . . .
بعضیا اصلاً نمی خوان بیان و با زور و التماس میان بیرون . . .
بعضیا دهن صاف می کنن تا به دنیا میان . . . یعنی باید دو تا بزنی در کونشون تا تشریف فرما بشن . . .
بعضیا با کمال احترام دیپرت میشن و برمی گردن همون جایی که بودن . . .
بعضیا با سر میان . . . بعضیا با پا . . .
بعضیا طبیعی میان و بعضیا سزارین . . .
اما اگه خوب دقت کنی میبینی که همه زنده یا مرده بالاخره میان! . . .

موقع مردن هر کسی یه جور رفتنش از این دنیا رو نشون میده . . .
بعضیا خیلی آروم تو خواب می میرن . . .
بعضیا از بیماری می میرن . . .
بعضیا خودشون رو می کشن . . .
بعضیا همه رو می کشن تا بمیرن . . . آخرم باید بکشیشون . . .
بعضیا محترمانه می میرن . . . بعضیا با بدبختی . . .
بعضیا طبیعی می میرن . . . بعضیا غیر طبیعی . . .
اما اگه خوب دقت کنی میبینی که بالاخره میرن! . . .

اما اگه بیشتر دقت کنی می بینی که از اول یه تیکه آدم بی شکل هستیم که آخرش یه شکلی میشیم و بعد میمیریم . . .

یه غلطی کردم . . .
اون قدر کاره بدیه که جرات ندارم بهش فکر کنم . . .
خدایی تا حالا این قدر پشیمون نشده بودم . . .
چی؟ . . . بگم؟ . . . عمراً . . .
اگه بگم که این ،به قول آسمونی ، عشاق با هم متحد میشن و من رو می کشن . . .
وای . . . اصلاً بهش فکر که می کنم دیوونه میشم . . .

گویا عموجان مطالب من رو مشاهده نمودند و صد البته بسیار فیض بردند . . .
البته عموجان همراه کابینه ی سه نفریشون . . .
و گویا عموجان فرزند برادر را امر فرمودند که از این دختر حذر کن . . .
و فرزند برادر دوپا داشتندی دو پا هم یدکی داشتندی و به بهانه ی فرار سیگار کشیده اندی! . . .
خدا را هزاران مرتبه سپاس که نام نویسنده تغییر یافته وگرنه عموجان زرتی مرا شناختندی . . .

قرار شده از این به بعد من در نقش های متفاوتی ظاهر شوم . . . گلابی . . . چغندر . . . سیب زمینی . . . شلغم . . . هویج . . .
ولی کماکان از این که خودم نیستم راضی ام . . . از این که من شدم نه خودم . . .
سعی کردم خودم رو جای تو بذارم . . .
ولی نشد . . .
من کجا و تو شدن کجا؟ . . .
خودم به همون من شدن راضیه . . .
اما می تونم من باشم . . .

من هنوز نمی فهمم . . . هنوز معانی رو هضم نمی کنم . . .
روی تیغه ای هستم که دو طرفش رو هم دوست دارم و هم دوست ندارم . . .
هیچ کس من رو نمی فهمه و نمی خواهم هیچ کس من رو بفهمه . . .
همه ی آنچه باید بفهمم رو هم می دونم هم نمیدونم . . .
نمیدونم بین عقل و منطق کدوم بهتره؟. . .
نمیدونم بین عشق و احساس کدوم بهتره؟ . . .
نمی فهمم زخم بهتره یا درد . . .
یا شاید هر دو بدتر باشند . . .
چه می گم؟ "هر دو بدتر باشند" . . .
تازه میفهمم که "یالان عشق" ترانه ی احمد کایا چه حقیقتی است و چه زمانه تلخی است که یک دروغ حقیقت باشد. . .

خسته ام روحی و جسمی . . .
از همه چیز و همه کس خسته ام. . . خیلی هم خسته ام . . .
چیزی هم من را تسکین نمیده . . .
دیگه که مثل زمان مجنون نیست آویزون کعبه شی و به مرادت برسی . . .
راستی مجنون به مرادش رسید؟ . . .
آخر قصه تو از من می پرسی مجنون مرد بود یا عاشق؟ . . .

تو مثل گلابی کالی بودی که من تورو گاز نزده دور انداختم . . .

چه گاو خری بودش اون سگ بی چشم و روی ولگرد . . .
فکر نکرد که من ازش می ترسم و مثل یه گاو وحشی دویید طرفم . . .
از سگ می ترسم . . .

تا حالا تبلیغ آهنگ اسی رو دیدین؟ . . .
آلبوم می شکنم می شکنم . . .
اول یه آقایی می گه از عشق می خونه . . .
بعد یه خانومی می گه صدای گرم و دوست داشتنی و با احساس اسی . . .
بعدش اسی با احترام میگه:
خیلی بی چشم و رویی . . .
خیلی بی چشم و رویی . . .
تو زندگیم ندیدم آدم به این دو رویی . . .

پ.ن:کی قراره بارون بیاد؟ . . .
پ.ن:چرا آدما از خودشون فرار می کنن؟ . . .
پ.ن:چرا این ماه بوی ماه رمضون دو سال پیش رو نمی ده؟ . . .
پ.ن:دروغ چه رنگیه؟ . . .

پ.ن:بارون نگاهت اگه تو چشام نباره . . . قلبم توی سینه ضربه هاشو کم میاره
پ.ن:هنوزم اس ام اس و چت و متر کردن خیابون ها از بهترین سرگرمی ها هستن . . .
پ.ن: این پی نوشت خالیه! . . .
پ.ن:هنوز از رنگ سیاه بیزارم . . .

یه چیزای بی ربط:

۱.Salam
khobi ?
sepideh shar mandeh natonestam biyam to chat
akhe ta omadam biyam dc shodam internetam tamom shode bod
2 saneye faghat tonestam biyam
----------------------
khob to khobi ?
madar ?
pedar ?
sama ?
hame khoban
--------------------
samaro az ghole man ye mache khisesh kon
rasti akseto to bia2 nadidam chon filter dare accountam
movafagh bashi
bye
۲.Salam Sepideh joon
dastet dard nakone babate emaila


man, to ra love midaram
CDatam didam kheyli bahal bod
Voyyyyy
۳.Salam.
khobi sepideh jonam ?
fadat besham
movafagh bashi
Bye

+ نوشته شده در  شنبه 1385/07/08ساعت 10:50  توسط من  | 

he he

دوباره بیخواب شدم و محکوم به نوشتن . ایندفعه میخوام اول در مورد لغت کس شعر بنویسم چون همه چی کس شعره ، اصولا کس و شعر دو تا متغیر نامتجانسند یعنی نمیشه با هم جمعشون کرد مثل پتو و پرتقال که نمیشه با هم جمعشون کرد . وقتی میگیم دو تا سیب + پنج تا سیب جواب میشه هفت تا سیب ولی دو تا پتو + پنج تا پرتقال نمیشه هفت تا پتوپرتقال امیدوارم متوجه منظورم شده باشید . حالا کی خواسته کس رو با شعر جمع کنه احتمالا آدم کس خلی بوده . حالا راجع به کس خل ، ابتدای امر این لغت به صورت کس خلق استفاده میشده که در طول زمان به خاطر سختی تلفظ قاف به کس خل تبدیل شده . کس خلق به فردی اطلاق میشده که خل و خوی کسی داشته یعنی یه روز خوب بوده یه روز بد یا یه مدت حالش خوب بوده و یه مدت اصطلاحا پریود بوده به همین دلیل بهش کس خلق میگفتن.

از این مزخرفات که بگذریم داستان امشب درباره یه پسربچه کس خله.......

 

پسرک کس خل

پسر بچه کسخل صبح که از خواب بیدار شد اولین فکری که تو سرش بود این بود که چرا دیشب وقتی تو گلدون شاشیده بود مامان دعواش کرده بود؟ مگه نه اینکه توی طبیعت حیوونای گنده تر از اون پای گل و گیاه ها کاری گنده تری هم میکنند ولی کسی دعواشون نمیکنه ... ولی مامان این حرفا حالیش نبود ، چه حیف .

تو همین فکرا بود فهمید یه چیز خیس و لزج تو جیبشه ، یادش اومد دیشب که داشت یه قورباغه فلک زده رو با تیغ جراحی تشریح میکرد مامان سرزده اومده بود تو اتاق و اونم قورباغه رو با تشکیلاتش چپونده بود تو جیبش ، واقعا شانس اورده بود . خلاصه قورباغه رو انداخت توی توالت و یه صلیب رو سینه ش کشید و سیفونو کشید ... آمین. داشت فکر میکرد اول اسپرماتوزوئید بوده یا آدمیزاد که مامان داد زد " بازم دیر بیدار شدی پدرسگ یا لا کاراتو کن بریم مدرسه " پسره خندید و گفت " اگه بابا سگه پس چرا زنش شدی؟ " مامان داشت یه ریز قر میزد که فکری به سر پسره رسید . فکر کرد اگه الان مثلا یه بلایی سرش بیاد مدرسه مالیدست و مامان هم که باید بره سر کارو اونم تو خونه کلی تفریح میکنه . از پله ها که پایین میومد واسه خودش جفت پا گرفت و عین ان دماغ جلوی مامان با مغز خورد زمین.ولی کمی تو محاسباتش اشتباه کرده بود. چون بعد از اینکه خورد زمین همه جا سیاه شد و یه چیزایی تو سیاهی برق برق میزدند.میخواست چشماشو وا کنه ولی فهمید با چشمهای بسته هم میتونه ببینه ، پس چشماشو بست فهمید که دیگه تو خونه نیست یه جایی بود مثل یه دشت تپه ماهور که کفش فقط چمن بود انگار همین الان تمام دشت رو با چمن زن صاف کرده بودند.همه جا سبز سبز بود ولی آسمون آبی نبود آسمون آسمون یه جورایی زرد بود ولی مهم نبود.داشت فکر میکرد اینجا کجاست که یه حلزون زرد با دو چرخه از جلوش رد شد واسه حلزون دستی تکون داد ولی اون عین خیالشم نبود همینجوری پا زد و رفت (؟؟؟؟؟) پسره یه خورده ناراحت شد و به خودش گفت" ولش کن اندازه قورباغه ارزش نداره آی نداره آی نداره نداره نداره ...."

فکر کرد باید یه طرفی بره ولی نمیدونست کدوم طرف پس حلزون کجا رفته بود؟

تو فکره قیافه متفکره حلزون بود که حس کرد یکی پشت سرشه اول کمی ترسید ولی یادش اومد داره خواب میبینه و اگه خدای نکرده دراکولا هم پشت سرش باشه هیچ گهی نمیتونه بخوره . برگشت ولی کسی نبود همین که خواست راه بیفته یه صدایی گفت "واستا بینم " یه کم جا خورد ولی بروی خودش نیوورد گفت " فرمایش ؟" هنوز صاحب صدارو ندیده بود . صدا گفت "اینجا چه غلطی میکنی؟" پسر گفت " شما؟" صدا گفت " من صاحب اینجام تو هم غیر قانونی اومدی اینجا ، اول بگو از کجا اومدی ؟ " پسرک سرشو خاروند و گفت " والا من فکر کنم اتوبوس رو عوضی سوار شدم و گم شدم " صدا گفت اتوبوس....اتوبوس؟؟؟؟ بگذریم دوم بگو تو چه جونوری هستی ؟" پسره که از کلمه جونور خوشش نیومد گفت " اول شما بگید چه جونوری هستید که من نمیبینمتون؟" صدا بعد از کمی سکوت گفت " من روزی روزگاری قورباغه بودم و زندگی خوبی داشتم و تا یه روز .........( به داستان مرگ قورباغه مراجعه شود ) ....... بعدشم نفهمیدم چی شد که اینجوری شد" پسره که تازه فهمید چی شده گفت " من کار دارم باید برم " و رفت قورباغه چند بار صداش کرد ولی پسره جوابشو نداد. پسره رفت ورفت تا رسید به یه خرچنگ و یه مارمولک که داشتن با هم حرف میزدن ، پسره هم که خسته شده بود پشت یه درخت که اولین چیز طبیعی بود که اونجا میدید تمرگید و به حرفای اونا گوش کرد

مارمولک : من که دیگه خایه نمیکشم با عرق سیگار بکنم
خرچنگ : مارمولک جان دیگه داری مزخرف میگیا جنبه نداری نخور مست میکنی چت میکنی
مارمولک : آخه من چه گناهی کردم که همیشه شکمم باید رو زمین کشیده بشه ؟
خرچنگ : من چی بگم که فقط وقتی مستم میتونم راست راه برم؟
مارمولک : دلم لک زده برای آهنگ سولجر آف فورچون راستی بلدی بخونیش؟
خرچنگ : آی هو آفن تولد یو استوریز ابوت د وی..... لیو د لایف اف ا دریفتر ویتینگ فور د دی .... ون ای تیک یور هند اند سینگ یور سانگ میبی یو وود سی کام لی ویت می اند ای شود بی استی..... بات ای فیل ام گوینگ اولدر اند د سانگ...........................
مارمولک : آفرین آفرین
خرچنگ : اختیار دارم
مارمولک : راستی من قهوه و سیگار خیلی دوست دارم
خرچنگ : مادربزرگت چطوره؟
مارمولک : صبح بخیر
خرچنگ : خدافز شما

 

پسره که دیگه حالت توهم گرفته بود گرفت خوابید خواب میدید مامانش بالا سرش داره زار میزنه آی پسرم وای پسرم بدبخت شدم بیچاره شدم..... پسره خواست بلند شه بگه چیزیش نیست و فقط یه سرماخوردگیه مختصره ولی فهمید اینجوریا هم نیست چون جایی که رو زمین خوابیده بود پر خون شده بود دهنش هم پر کف شده بود با خودش فکر کرد چه باحال کف و خون قاطی کردم . دیگه از زجه مورجه مامانش حوصلش سر رفت و تصمیم گرفت بیدار شه ولی نتونست . هرچی زور زد که بیدار شه نشد.بد جوری گیر کرده بود هی چشماشو میبست که بیدار شه ولی فقط همه جا تاریک میشد جالب بود که سرو صدا هم قطع میشد پس نتیجه گرفت که چشماشو ببنده . یادش نیست چند ساعت یا چند روز بود که چشماشو بسته بود که فهمید مرده و زیر یه خروار خاکه ..... یهو دلش واسه همه چی تنگ شد ، خواست دستشو تکون بده ولی فهمید سیستم عصبیش از کار افتاده و دیگه هیچ پیغامی رد و بدل نمیشه ....... به خودش گفت " its now safe to turn off you computer " و خندید و مرد.

زندگی تمام

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/07/03ساعت 9:51  توسط من  | 

تبجع!


نیمه شب، یه فنجون قهوه، رضا صادقی، دستمال کاغذی های خیس، خستگی یه روز بیخودی، یه حلقه که جلوی چشمته،
صادق هدایت، یه مشت کاغذ خط خطی شده، یه گیلاس پر از گل رز خشک شده، یه شمع نیمه سوخته،
یه عالمه کاغذ که سعی می کنم عکس چشمات رو بکشم، یه نگاه به آسمون، برق یه ستاره،
فروغ رو صدا می کنم تو جواب می دی.
دلم برای خودم بدجوری تنگ شده . . .

خسته ام، بریده ام، می خوام برم، تکراری ترین حرفی که شنیده می شه.
دوستت دارم احمقانه ترین حرف بین آدما.
چطوری یه روزه بی احساس شدیم؟

 یه کتاب خوندم به اسم نقاش و قوهای وحشی . . .
داستان یه مرد نقاش بود که از راه نقاشی خیلی پولدار شده بود . . .
یه روز که داشت نقاشی می کشید چشمش به آسمون می افته و یه دسته از قوهای وحشی رو می بینه. . .
وسایلش رو همون جا ول می کنه و دنبال قوها راه می افته . . .
سر راهش یه کلبه میبینه که یه پیرمرد توش زندگی می کرده . . .
از پیرمرد در مورد قوها می پرسه و پیرمرد بهش می گه که خونه ی قوها اون طرف رودخونه هست. . .
مرد اصرار می کنه که منو ببر اون طرف ولی پیرمرد بهش می گه رودخونه یخ بسته و اونم حاضر نیست قایقشو به مرد بده . . .
مرد به شهر بر می گرده و دار و ندارشو می فروشه و وسایل نقایش شو بر می داره و می ره سراغ پیرمرد . . .
همه ی پولهاشو بهش می ده و قایقش رو می خره. . .
با عجله خودشو به وسط رودخونه می رسونه ،ولی یهو قایقش به یه تیکه یخ می خوره و می شکنه. . .
البته نمی ذاره ضبط صوتش و دوربین عکاسیش خیس شه . . .
خیس و یخ زده خودشو به یه جزیره می رسونه . . .
از سرما داشت جون می داد اما وقتی قوها رو می بینه آروم میشه . . .
همین جور که داشته با خودش حرف می زده احساس می کنه گرم شده . . .
قوها پرواز کردند و مرد هم پا به پای اون ها پرواز می کنه و به آسمون می رسه . . .
اسم اون مرد تی جی بوده . . .
بزرگترین نقاش و عکاس ژاپن . . .
داستان هم کاملاً واقعی و سرگذشت همین مرد بوده. . .
وقتی جنازه اشو پیدا کردن دیدن که مثل یه قو نشسته و بدنش از برف پره . . .

آهنگای جدید رو شنیدین؟ . . .
شاید تو هر آلبومی دو تا آهنگ در مورد بارون بتونید پیدا کنید. . .
مردم هم به بارون علاقمند شدن . . .

نشسته بودم و چت بازیامونو می خوندم . . .
دیدم که منم دلم واسه اون شبا تنگیده . . .
هنوز اون عکس سه نفری رو داری؟ . . .
چقدر اون شب! به این عکس خندیدیم . . .
چقدر اون شب هر دومون بزرگ بودیم . . .

الآن باید اول مهـــــــــــــــــــــــر رو تبریک بگم؟
نه انگار باید آخر شهریور رو تبریک بگم . . .
که واسه من مثل یه سال گذشت و تو نیومدی . . .

+ نوشته شده در  شنبه 1385/07/01ساعت 9:23  توسط من  |