همين الان،
همين الان كه دارم اين مطلب رو مي نويسم . بيشتر از سي ساعته كه نخوابيدم و گذشته از
اون رنگ آرامش رو هم به چشم نديدم.
حالا ديگر خيس خيس شده ام ...
طلبت مي كنم
نيستي ...!
فريادت مي زنم ... فايده اي ندارد ... دورتر مي شوي.
آن روز زياد خنديديم ... يادت هست ؟
تو مي خنديدي ... اما من مي دانستم .
مي دانستم كه خورشيد با همه خورشيدي اش غروب مي كند و ...
بي ريا خاتون ! روز اول تاب آن نگاه هاي سنگينت را نداشتم ... لا جرم رو گردان مي شدم
فايده نداشت ... نفوذ كرده بودي ... ديگر تمام شده بود ... كاري از دست عقلم بر نمي آمد
عقل ناكام و دل سرشار از حس پادشاهي .
بي ريا خاتون ! تو تاج دلدادگي بر سرم نهادي و رفتي ... چرا ؟
زنداني ام كردي نامرد ... چه زنداني خوبي بودم من ...
حتي براي لحظه اي فكر فرار به سرم نزد ... سري هم البته نمانده بود.
دوباره ياد آن روز افتاده ام ... مي خواندم ... هم آوازم شده بودي ...
از روي عمد تپق مي زدم ... خنده ات مي گرفت ... من هم.
احساس مي كنم كه بر خاك نشسته ام .
تو مي داني چه مي گويم ... آن باغ ديگر نيست ... چله نشين شده
حالا نم نمك دارم گل مي شوم.
خيس خيس ... خاك خاك...
همين جا مي نشينم ، تكان نمي خورم.
همين جا ... زير همين باران خدا
بگذار هي مدام به صورتم آب بخورد و به دلم خنجر.
خنجر مال خود من است ... مستحق چنين مرگي هستم .
خود زني كردم خاتون .
تمام.
راستي سلام ...

