۱.چند روزی هست که بد جوری مریض شدم........از توت فرنگی و سم پاشی........
بدجوری حساسیت دادم.......آمپول هم زدم اما انگار نه انگار.......
۲.فردا صبح مسابقه دارم...استقامت...سرعت...نمایشی.......اگه خواستین بیاین.....
من اونجام.......بچه های پیست لاله.........
۳.حالم خیلی گرفته بود.......خیلی وقت بود رو دست نخورده بودم.....اما حالا از کسی خوردم که
فکر میکردم اونم مثل من یه آدم عجیبه.........میدونی چه جوری؟....با عکس.....
بهراد عزیز این جا بهت اعلام میکنم که ازت رو دست خوردم.........
۴.وقتی من حساسیت میدم خیلی بد میشه......چون غیر از علایم معمولی از نظر نفس کشیدن هم
مشکل پیدا میکنم.......واسه همین کلاس ها تعطیل و بیرون رفتن کنسل شد.......
منم که لطیف و حساس......گفتم خوب حالا چی کار کنم؟.......(این تیکه از دبیر حسابان سال سوم بود)
رفتم فیلم خاله قورباغه رو گرفتم و نشستم جلوی تلویزیون و خرت خرت گوجه سبز خوردم ...... به یاد بچگی......
کار جالبی بود...شاید بعد از مدت ها بی خیال این زندگی مسخره شدم و واسه خودم زندگی کردم........
واسه خودم.....
خودم.......
خودم....
خودم........
۵....آهنگ بلاگ خاطره ایست تنها برای خودم و خودت... ای کسی که منو به خاک زدی.........
آره هنوز به یادت اشک میریزم...هنوز به یادت این آهنگ رو میشنوم.......و هنوز دوستت دارم.....
ای کسی که هم درد رو به من یاد دادی هم درمون رو
دوستت دارم.......

+ نوشته شده در جمعه
1385/02/29ساعت 5:14  توسط من
|
نمیدونم شاید قسمت نیست..........شاید من مال این سرزمین...مال این دیار.......مال این زموون نیستم......
شاید ایراد از منه ....گره از منه....مشکل از منه.......شاید من آدمه بدی هستم و فقط ادعای خوب بودن دارم........
جرم من نوشتنه...........واسه شما.....حتی واسه خودم.......اشکال من نقاشیه......... ایراد من دنیای
رنگیمه........این که من همه رو مثل رنگین کمون میبینم..........
نمیدونم تا کی....اما میدونم دیگه نمی نویسم...........
نمیدونم شاید از غم دوری دست نوشته هام.........شعرهام....رنگام.....از دوری همه ........برم........
مواظب خودتون باشید...........
عاشق بمونید...........
و منو فراموش نکنید..............
پ.ن:ببخشید خداحافظی خیلی برام سخته.............
پ.ن:اما میرم ...........شاید بتونم تو جای دیگه ایی خودمو پیدا کنم..............
و من تکرار این تکرارم...........
سبز باشید
و
آبی زندگی کنید
دوستون دارم..........
+ نوشته شده در یکشنبه
1385/02/24ساعت 17:50  توسط من
|
حالم خیلی گرفته است........
امروز تمرین داشتم...توی تاتر گلریز......توی یوسف آباد.........
هر چی التماس کردم...خواهش کردم راضی نشدن جای تمرین رو عوض کنن......لعنت به این شانس من....
مامان میگه واسه تو بهتره....دوقدم راهه...تو گرما اذیت نمیشی........من نگاهش میکنم......میگه چیه؟....
یعنی نمیخوای پاتو دیگه اونجا بذاری؟....فقط به خاطر........؟
آره خدایی خیلی سخته که بخوام برگردم به اون دوران.....دورانی که نمیدونم چه جوری برام تمووم شد.......
رفتم....پا گذاشتم به جایی که نمیدونستم میتونم ازش عبور کنم یا نه.............
از میدون کلانتری اومدم پایین.......میدوون فرهنگ.......مدرسه ی بوعلی......ای خدا...ای خدا.......
دو سه سال پیش من اینجا امتحان نهایی میدادم و تو با چه ذوقی منو میرسوندی دمه مدرسه...
تمووم مدت امتحان من یا قدم میزذی تو آفتاب یا تو ماشین میخوابیدی.......یادته.......بعد از امتحانام مریض شدی.......
مریض شدم.......انقدر که شبا تا صبح پای تلفن بودیم و روزا ازشش و نیم صبح تا هشت و نه شب.........
یادته؟.......تو طول هفته فقط جمعه ها میتونستیم بخوابیم....اونم بعد از ظهرش بود........
یادته.......لعنتی....حرف بزن...دلم برات تنگ شده........حرف بزن..........
دلم واسه چشمای آبی ات تنگ شده....واسه موهات که کوتاهشون کردی......یادته......میترسیدی...
میترسیدی با اون موها ببینمت و دیگه نخوامت.........چقدر دلم واسه پل کردستان تنگ شده بود.......
تمووم این مدت نیومدم اونجا که یاد تو نیفتم.........
آخه بی انصاف این رسمش بود؟.............
ازت متنفرم..........به خاطر غروری که به من دادی......به خاطر این که بهم نگفتی دوستم نداری......
کاشکی تو منو نمیخواستی...شاید.......شاید وضع از این بهتر میشد......شایدم نه.....بدتر میشد......
کاش...من نبودم.......کاش تو نبودی........
میدونی چیه؟...............ازت بیزارم.......برو گمشو.....چرا گذاشتی عشقتو له کنم؟....چرا گذاشتی غرورتو بشکنم......
حرف بزن لعنتی.......چرا این کارو با من کردی؟......چرا گذاشتی نخوامت...........
این زندگی دیوونه است....فریب این زمونه است......فقط خدا میدونه....مرگ تو هم بهونه است......
راستی یادم رفت بگم سر تمرین نرفتم.......تو خیابون میچرخیدم.......... فهمیدی؟........
راستی سلام!......
+ نوشته شده در شنبه
1385/02/23ساعت 17:16  توسط من
|
یه روز تنهایی بود و هیچ چیز نبود....
یه روز تنهایی رفت و همه چیز بود.......عشق بود و نور....
چقدر نور تو زندگی هامون مهمه.........
روشن کردن شمع بهتر از ملامت کردن تاریکی ست..........
+ نوشته شده در جمعه
1385/02/22ساعت 20:10  توسط من
|
مسافر خسته ی من بار سفر رو بسته بود
تو خلوت آیینه ها به انتظار نشسته بود
میخواست که از اینجا بره
اما نمیدونست کجا
دلش پر از گلایه بود
اما نمیدونست چرا......
دفتر خاطراتشو رو تاقچه جا گذاشت و رفت
عکسای یادگاریشو،برای ما گذاشت و رفت
برکه به جاده میسپرد،کسی اونو صدا نکرد
نگاه عاشقونه ایی برای اون دعا نکرد
حالا دیگه تو غربتش ستاره سر نمیزنه
تو لحظه های بی کسیش پرنده پر نمیزنه
با کوله بار خستگی تو جاده های خاطره
مسافر خسته ی من یه عمره که مسافره
+ نوشته شده در جمعه
1385/02/22ساعت 8:44  توسط من
|